خرید بک لینک

سلام

من نمیدونم این ماساژور چی داره که اینقدر ازش می ترسیاسترس نزدیک به یه ماهه پیش وقتی که داشتم وسایل پذیرایی رو مرتب می کردم واسه جشن تولدت ؛ شب موقع خوابیدن از شدت درد کمرم اصلا خوابم نمی برد نگران بابایی زحمت کشیدو با دستگاه ماساژور کمرمو ماساژ داد اون شب دیگه از فرط خستگی یادم رفت بذارمش توی کمد تا صبح که شما بیدار شدی و ماسآژورو در حالیکه داشتم کمرمو ماساژ می دادم دیدی وای همچین زدی زیر گریه گریهکه نگو و می خواستی که از جلوی چشمت دورش کنم قوربونت برم ، منم همینکارو کردم و دیگه نیوردمش جلوی دیدت ... تا امروز که بعد از مدتی از کمد آوردم و خواستم واسه یادگاری از این ماساژور باهات عکس بگیرم عینک که وقتی بزرگ شدی ببینی ازش می ترسیدی و اصلا چیز ترسناکی نبوده چشمکاما بازم تا دیدیش زدی زیر گریه و همچنان ازش می ترسی ناراحتمتفکر

چند وقت ِ پیش نشسته بودم پای کام و مثه همیشه اومدی پیشم نشستی دستتم چند تا دونه تخمه بود یکیشو به منم دادی و منم خوردمش بعد ازم پرسیدی مامان تخمه رو چیکار کردی منم گفتم : دخترم خوردمش شما یکمی بهم نیگاه کردی و گفتی : نوش جونتمژه آی اون تخمه ایی که خورده بودم بهم چسبید که نگو ماچ

هفته ی پیش خیلی تو خونه حوصله ام سر رفته بود هرچند ساعت یه چیزی می خوردم یه دفعه کیک یه بارشم آبمیوه و در آخر سر شکلات صبحونه رو از یخچال برداشتمو آوردم که با هم بخوریمنیشخند وقتی شکلات تموم شد من در حالیکه داشتم فیل به قول گفتن ِ شما می دیدم بهم گفتی : ماسالا ترکیدینیشخند قوربونت برم که حواست به همه چیز هست ؛ هنوزم وقتی یه چیزی زیاد از حدش می خوری میگی : مامان ترکیدم از خود راضی

از اونجایی که همیشه پیشمی و پیش نیومده بود که صداتو از پشت تلفن بشنوم ... فک کنم نزدیک به 3 هفته پیش بود که رفتی خونه ی همسایه و یکمی که گذشت زنگ زدم که ببینم چیکار می کنی شلوغی نکردی گوشی رو شما برداشتی و گفتی الو ...خیال باطل وای اینقدر ذوق کردم صداتو شنیدم خیلی خوشگل بود صدات خیلیییییییقلب هنوز صدای اون شب توی گوشمه الان افسوس می خورم چرا روز و تاریخشو یادداشت نکردم صدای دلنوازتو خیلی دوست دارم دخترم ماچ

شب که موقع خواب می رسه خیلی شیطونی می کنی چند شب پیش دیر وقت بود و هر کاری می کردم خوابت نمی برد

بابایی:ریحان میگم لولو بیاد بخورتتا ریحان : بگو بیاد شداش بزن از خود راضینیشخند

فدات بشم که الان دو هفته ایی میشه که اگه یه جایی از صورتت کثیف باشه و بهت میگم برو تو آینه نگاه کن صورتت کثیف شده کاملا تشخیص میدی و دیگه مثه قبل فقط خیره نمیشی و خودتو نیگاه کنی مژه

اینم بدون شرح ریحانه جونم با ماساژور !!!!

ماساژور

پ.ن1: 14 دی تولد یکی از دوستای خوب وبلاگیمون بود که من به دلیل اینکه مهمون سر زده برام اومد اون روز اصلا نتونستم بشینم پای نت و نتونستم که توی این روز خاص تولد کوروش جونم تبریک بگم ؛ تولدت مبارک کوروش عزیزم ایشالا 120 ساله شی خاله جون ماچ

اینم کادوی مجازی من و ریحان عسلی به کوروش و مامی قلب

گل

١٦ /دی/٩١

 

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:30

سلام

هنوز بادکنک های روز تولدتو از روی سقف بر نداشتمعینک چون یه دفعه که بغلم بودی به صورت ایستاده روی شونه هام نگه داشتم تا بهشون دست بزنی یه بارم که خسته شدم همینطور که دست می زدی و باهاشون بازی می کردی داشتم شما رو می آوردم پایین شما هم با سرت به بادکنک ها زدی از اون روز خیلی دوست داشتی که طوری بغلت کنم که یه سری به بادکنک ها بزنی منم هرچند بار در روز بغلت می کردم تا اینکارو بکنی

گذشت تا دو روز پیش دیدم عروسکتو گرفتی و داری سرشو میزنی توی بادکنک هایی که از آباژور آویزون کرده بودم از خود راضی اینقدر خندیدم به این کارت که نگو آخه خیلی بامزه تلاش می کردی که سر خرسیت بخوره توی بادکنک

ریحان عسلی

الان که نشستم پای کام در حالی که موهاتو باز کردی و دستتو داری از توی موهات رد می کنی چشمکبهم میگی : سشوار بده موهام سشوار بکشم ای قرتی از حالا ؛ خیلی هم به آینه علاقه داری تا موهاتو شونه می زنم و گیره سر می زنم زودی میری جلو آینه و میگی : ببین چقدر خوشگل شدمقلب یه وقتاییم به سشوار میگی: سشبار

وقتی می خوایم بریم بیرون کافیه که ببینی من دارم میرم سمت دراور وسایل آرایشم هنوز من کاری نکردم از قبلش میگی: واسم لب بزن (رژ لب ) خب لبتو می زنم هنوز برنگشتم به طرف کیف وسایل آرایشیم میگی: چشمم بزن مژه(یعنی سایه پشت چشم ) وای که دلم می خواد قورتت بدم خانم کوچولو بغل

الهی قوربونت برم که وقتی می خوای در مورد خودت حرف بزنی از ضمیر سوم شخص استفاده می کنی

مامان: من خوابم میآد ریحان : خوابت میآد مامان : بله ریحان: منم خوابت میآدنیشخند

کلیپس موهای منو زدی به موهات از اونجایی که کلیپس واسه موهات بزرگه از سرت افتاده بهم میگی : موهامو بده نیشخند

از وقتی هوا خیلی سرد شده من بیشتر توی آشپزخونه که سرامیک ِ (علیرغم اینکه موکت کردم بازم سرده ) دمپایی می پوشم حالا شما هم کارت شده پوشیدن دمپایی من یه وقتاییم که می شینم روی مبل با دمپایی هستم؛ دیشب نشستی رو مبل دمپایی ها هم پایین بودن بهم میگی : مامان پاهامو بده بپوشمنیشخند

چند روز پیش توی آشپزخونه بودم داشتم وسایل شامو آماده می کردم هی وسایلارو از این کابینت و از اون کابینت بر می ذاشتم شما هم یه گوشه ایستاده بودی و فقط رو فرشی هامو نیگاه می کردی من انتظار هر حرفی رو داشتم الا این حرفت ...

یه دفعه در حالیکه منم مشغول کار کردن بودم گفتی : مامان چقد تمپایی هات خوشگله وای یه جوری نیگاه می کردی و گفتی که انگاری قند تو دلت آب شده بود فدات بشم منقلب اون موقع بود که بغلت کرمو بوس بارونت کردم ریحانه ی بهشتیم بغلماچ

رو فرشی هام ! این روفرشی هارو خاله ستاره بهم کادو داده قلب

ریحان عسلی

چند شب پیش پوار بینی ات رو از روی اوپن برداشته بودی منم می خواستم فین بینیتو بگیرم میگم : ریحانه پوارو بده در جوابم میگی : نمیدم مال ِ مردم ِتعجببابایی گوشی هایی که میآره خونه واسه تست وقتی می خوای ازش بگیری در جوابت اینو شنیدی حالا نیم وجبی این حرفو به من تحویل دادی چشمک

دارم فیلم می بینم شما هم نشستی پیشم بازیگر فیلم داره با چاقو روی درخت میزنه برگشتی منو نیگاه می کنی میگی: دست نزن تاقو خطرناک ِ دستت اوف میشه خیال باطل... به چاقو میگی : تاقو

تو نخ فیلمم صورتمو بر می گردونی میگی: داری فیل می بینی میگه نه دخترم فیلم می بینم میگی: نه فیل اونجاست ( اشاره به مجسمه ی فیلی که روی میز گرد گذاشتم می کنی میگی فیل اونجاست )
به پروانه میگی : پَبانه ! به یواشم میگی: دَباش

النگوات تو دستته میگم چه صدایی میده میگی: دیلینگ دیلینگنیشخند

پ.ن1: تاریخ پست : ٩١/١٠/١٣

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1391 ساعت: 22:59

سلام

چند هفته پیش که رفته بودیم خونه ی عمو عبدالله اونجا عطیه و مامانش آهنگ گذاشتن و حرکات موزون انجام می دادن شما هم خیلی خوشت اومده بود و کلی باهاشون حرکات موزون انجام دادی و حسابی خوش گذروندیمژه حالا از اون موقع تا الان همش از من می خوای که نانای برات بذارم تا شروع به حرکات موزون کنی ، یه وقتایی حسنی رو از روی فلش برات می ذارم تا نیگاه کنی چند تا از فیلم های عقد خاله سودی هم در ادامه اش هست ، همیشه وقتی می دیدی می گفتی : خاله شودی اما الان میگی : خاله شودی بذار نانای کنم از خود راضی

خیلی بهم گیر میدی واسه نانای منم فیلم عروسی خاله سودی رو کنارشون گذاشتم تا پشت سر هم باشن حالا نانای دیدنت کنار رفته نانای کردنت شروع شده عینک اونم چه جوری باید منم پیشت باشم وقتی نشستم میگی : دستتو بده به من پاسو بیا برخشیم چشمک

دیروز وقتی برات فیلمشو گذاشتم نشسته بودم اصلا حالم نداشتم (تو پی نوشت می گم چرا ناراحت) اومدی دستمو گرفتی میگی : مامان پاسو منو برخشون تعجب

دیگه با همه ی بی حالیم بلند شدم بغلت کردم و می چرخوندمت یه بارش خودتو خیلی خم کردی سرت رفت به سمت پایین منم واسه برقراری تعادلت شما رو از کمرت گرفتم بعد که بلند شدی به حالت اولیه ات قرار گرفتی گفتی : ای وای ای وای همراه با نفس زدن نیشخند

پ.ن1: پریشب بد جوری بی خوابی به سرم زده بودی تا 4 صبح بیدار بودم وقتیم که چشمام خسته شد که بخوابم شما بیدار شدی و ناله می کردی و فقط می خواستی تو بغلم بخوابی ؛ یکی دو بار بیدار شدم و تو بغل خوابوندمت و وقتی خوابت سنگین میشد می ذاشتم سر جات تا ساعت 8 که دوتایی با صدای سشوار کشیدن بابایی بیدار شدیم من که گیچ گیچ بودمهیپنوتیزم اما شما ماشالا پر انرژِی حتی بعد از رفتن بابایی من اومدم سر جام که بخوابم اما شما تازه اول بازیت بود اون روز مجبور شدم تا شب بی خوابی رو تحمل کنم و موقع خواب شما رو سپردم به بابایی که باباش ریحانه رو بگیر که من گیچ گیچمخمیازه شبم با ناله هات بیدار می شدم اما اصلا نمی اومدی تو بغلم و می خواستی بری تو بغل بابایی بخوابی چه بهتراز خود راضی منم از خدا خواسته می دیدم پیش بابا هستی می گرفتم می خوابیدم آی خواب دیشب بهم چسبید مژه الان بابایی که شب مجبور شده از خواب چند بار بیدار بشه و شما رو تو بغلش بخوابونه خسته ست و خوابیده ولی من الان سر حال و بیدارم لبخند بهش میگم ببین یه شب اومدی مادری کردیااااااااا چشمک

اینم ریحانه جونم قبل از رفتن به خونه ی عمو عبدالله

ریحان عسلی

بعدا نوشت 1: این جریان یه شب بیدار بودن بابایی همانا و جار زدن به همه کس همانا خلاصه که یه شب فقط یه شب شما رو نگه داشتا

بعدا نوشت 2: از این به بعد تاریخ و زمان آپ پستو برات می نویسم

11 / دی / 91 زمان 10:28 قبل از ظهر

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 12 دی 1391 ساعت: 10:53

سلام

دیشب موقع خوابیدن یه بار من یه دفعه هم بابایی از شما خواستیم که بیای بخوابی اما شما مشغول بازی کردن بودی و نیومدی که بخوابی دیگه من و بابایی از کارای روزمره مون شروع کردیم به حرف زدن یکمی که گذشت و اومدی پیشمون میگی : پس کی می خوابیم متفکر

شطونی کردی بابایی ازت می خواد که بگی : قول میدم که اذیت نکنم اونوقت شما تکرار می کنی: قول نمیدم فضولی می کنم از خود راضینیشخند

رو پاهام گذاشتمت تا کم کم خوابت بگیره یواشکی یه چیزی میگی میگم چی میگی ریحان دوباره تکرار میکنی دوباره می پرسم یعنی چی آخرسر که دیدی من متوجه حرفت نمیشم بهم میگی : یعنی چی ... یعنی اینکه نمی خوابم مژهنیشخند

وقتی خیلی شیطنت هات گل میکنه و ازت می خوام که تموم کنی بر می گردی بهم میگی : ریحان دختر خوبیه یا وقتی ازت می خوام که کار اشتباهی رو دوباره تکرار نکنی بهم میگی: دختر خوبی باش دیگه عینک

چند روز پیش خیلی خوابم می اومد اومدم کنار بخاری خوابیدم که مثلا یه چرتی بزنم مگه گذاشتی اومدی گفتی : مامان بهم پُتِکال بده ( قبلنا به پرتقال می گفتی پَرتَلاق)

دیروز صبحم مثلا روز جمعه بود زودتر از همه بیدار شدیو اومدی بالا سرم در حالیکه دستمال کاغذی دستت ِ میگی: بذار فینتو بگیرماز خود راضی آخه دختر من اول صبحی اونم تو خواب فینم از کجا بود نیشخند

عطسه و آروغتم از هم دیگه تشخیص میدی و وقتی آروغ یا عطسه می زنی اول میگی چی بود بعد اعلام میکنی که چیکار کردی خیال باطل

تازه یه چند شب بود که راحت می خوابیدی الان دو شب ِ که آبریزش داری و شبها اصلا نمی تونی بخوابی دیشب تا 1.5 شب بیدار بودی منم تا خوابیدم 2 شده ساعت 5:30 صبح بیدار شدی و نخوابیدی تا 7 دوباره ساعت 10 بیدار شدی که بیا بریم بشوریمش میگم چی شده بینی تو نشون میدی که مایع مخاطی بینی ات نیشخند خشک شده و دوست نداشتی بعد اومدم که رو پاهام بندازم نخواستی و فقط تو بغلم می خواستی که بخوابی خلاصه که اندازه ی یه سال نوری خسته و کمبود خواب دارم خمیازه

پ.ن 1: دیشب اومدم بهت دارو بدم واسه اولین بار جلوی دهنتو گرفتی و نمی ذاشتی خیلی خنده دار شده بودی فدات بشم که منم مجبور شدم با هزار ترفند آخرش بهت بدم تا بخوری ماچ

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: شنبه 9 دی 1391 ساعت: 11:59

سلام

چند هفته ی پیش که رفته بودیم مهمونی یکی از کفشاتو که خیلی خوشگله و امسال تابستون مادر جونی ( مامان خودم ) برات خریده بود مژهرو نگه داشتم تا وقتی میریم مهمونی روی فرش بتونی بپوشی و با تیپی که زده بودی خیلی بهت می اومد ( سارافون قهوه ایی - جوراب شلواری قهوه ایی - پالتو پلنگی با کفشی که الان عکسشو می ذارم ) یه بار که از جلوی زن عمو هات رد شدی همگی متفق القول گفتن از همه ی کفشاش این یکی خیلی خوشگله و اونی که زهرا دختر عمه جونت برات خریده بود متفکر از اون شب این فکر به ذهنم رسید که کفشایی که تا حالا برات خریدمو پوشیدی رو عکسشون برات بذارم تا واست یادگاری بمونه ماچ

اینا پا پوشهاتن از نوازدی تا 6 ماهگی چشمک

پاپوش های ریحان عسلی

کفش های تابستونیت عزیزم اینیم که تک عکسشو گذاشتم بخاطر مدل پاشنه شه که اگه یه وقت بهر دلیلی نتونستنم برات نگه دارم از همینجا بتونی مدلشو ببینی ؛ این کفشیه که تو شب عروسی خاله سودی با لباس عروست پوشیدی نازنینم قلب

کفشی که شب عروسی خاله سودی پات کردی کفش های تابستونی ریحان عسلی

کفش های اسپورتت

کفش های اسپورت ریحان عسلی

کفش سفید از بالا سمت چپ که اصلا نپوشیدی یعنی فقط یه بار اونم وقتی می رفتیم واسه اولین بار مامان ثنا و ثمینو می دیدیم که قبلش از بس با اون چسبش بازی کرده بودی دیگه روی هم نمی چسبیدن حتی همون شب هم از پات افتاد و یه خانومی آورد برام دادش نیشخند کناریشم این سری واست با یکی از لباسای دیگه ایی که تو عروسی خاله سودی می پوشیدی خریدم

پایینی از سمت چپ همین کفشیه که همگی خوششون اومده کناریشم اونیه که دختر عمه ات برات خریده بودعینک

کفش های مجلسی ریحان عسلی

اینم پوت هات هستن البته از خرید پارسال ؛ امسال هنوز وقت نکردم برم برات بخرم چشمک

پوتین های ریحان عسلی

پ.ن1:دوستان عزیزم شما هم اگه دوست داشتید انتخاب کنید از کدوم کفش های ریحان بیشتر خوشتون اومده ؟ چشمک

پ.ن2: کیا به نی نی وبلاگ تلگراف زدن واسه رمز دار کردن فقط ادامه ی مطلب راستشو بگیدااااا از خود راضی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1391 ساعت: 18:17

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:34

سلام

الان تقریبا حدود یه ماهی میشه که از شیر گرفتمت خداروشکر هم شما هم من خوب باهاش کنار اومدیم چیزی که الان دغدغه ی فکرم شده از پمپرز گرفتنتِ که خیلی حساسم که اگه باز بذارمت جیش کردی فرشا نجس میشه و تو این زمستون سرد من چیکار کنم متفکر و واسه شبها که 360 درجه در حرکتی چیکار کنمناراحت اول باید خودمو قوی کنم بعد رو شما کار کنم الان میریم دستشویی ولی وقتی کارتو انجام دادی البته یکی دو بار جیشتو کردی ولی بازم فراموش می کنی که نگه داری تقصیریم نداری چون پوشکی و خیالته راحته ؛ چند وقت پیشم از پمپرزهای ایرانی بی کیفیت استفاده کردم تا خیس می شدی بدت می اومد و دوست داشتی که زود لباستو عوض کنم از یه طرفم اطرافیان همه میگن الان نگیر بذار یکمی هوا گرمتر بشه موندم چیکار کنم متفکر

فدات بشم که یه بار که بردمت دستشویی ( البته الان می برمت توی حموم ) که جیشتو کنی خیلی منتظر شدیم جیشت نمی اومد بهم گفتی نمیآد منم گفتم اشکال نداره الان میآد ؛ الان هر وقت میریم تا یکمی طول می کشه با قیافه ی حق به جانب میگی : اشکال نداره الان میآد نیشخند

یه چیز دیگه هم که خیلی منو کلافه کرده اینه که حدود یه هفته میشه که خیلی بد خواب شدی و موقع خوابیدنت باید حتما تو بغلم باشی و منم باید بایستمو شما رو تو بغل بگیرم تا بخوابی و نصفه شبم که بیدار میشی همینه برنامه ات اصلا دوست نداری که رو پا بخوابونمت و حتی به حالت خوابیده هم حاضر نیستی تو بغلم باشی و کلی منو کلافه کردیکلافه دیشب که دیگه نور علی نور این جریان بود منم گیچ خواب بودم نشستم شمارو تو بغلم خوابوندمت اومدم که بذارمت سر جات دوباره از خواب بیدار شدی نه یه مرتبه بلکه 3_4 بار این قضیه تکرار شد آخر سر گفتم نمی خواد اینجوری بخوابی بیا رو پاهام بخواب قهر کردی و زدی زیر گریه نصفه شبی دیگه از ترس اینکه الان همسایه پایینی بیدار نشه باز گرفتمت تو بغلم و بازم همون قضیه تکرار شد آخر سر رفتم آبمیوه ریختم تو شیشه ات و با خوردن آبمیوه مشغول شدی تا بالاخره خوابت برد وای که چه شبی بود دیشباوه آخ

چند وقته پیش بعد از اینکه از خواب بعدازظهرت بیدار شدی اومدی تو اتاق پیشم ازم خواستی که دوباره ببرمت و بخوابونمت ساعتو نیگاه کردم دیدم 7 عصر ِ و از اونجای که مطمئن بودم دیگه نمی خوابی گفتم نه مامانی بیا پیشم تی وی ببینیم وای همچین زدی زیر گریه گریهکه نگو دستتو گرفتمو بغلت کردم بهت گفتم ببین گریه کردی اشکات در اومد بریم صورتتو بشوریمچشمک حالا از اون روز هروقت گریه می کنی و اشکات سرازیر میشن میگی : ببین چیکار کردی اشکام در اومد نیشخند

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 3 دی 1391 ساعت: 17:59

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:34

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:35

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:35

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:35

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:36

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:37

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:37

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:38

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:40

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:41

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:42

خدای خوبم

اینکه هر روز با سلام و صبح بخیر به تو روزمو شروع میکنم تنها کاریه که من رو به آغاز هر

روز بهتر از دیروز تشویق میکنه

اینکه حس میکنم همیشه هوامو داری

اینکه لطف و مهربونیت رو شامل حال من میکنی

اینکه هر چی من فک میکنم به خواست تو عملی میشه

آه خدای خوبم خدای مهربونم

حس کردن وجودت حس کردن بودنت

حس کردن تمام خوبیهات در حق من

و اینکه همیشه جواب بدی هامو با خوبی و بخششت میدی

با قلم من حقیر شاید ذره یی هم به چشم نیاد

ولی دوس دارم به دلت بشینه مهربونم ( خدای خوبم )

میدونی خداجونم هر چی هم حسابم خوب باشه

در مقابل لطف و بخشش تو کم میارم

حتی اگه شاگرد زرنگ زندگی باشم

و بتونم از خودم حرفی برای گفتن داشته باشیم

بازم شاگردم و تو تنها استاد و خالق زندگی من هستی

و من میخوام شاگرد اول کلاس زندگی باشم

نه برا اینکه بهم بهشتت رو بهم بدی

نه میخوام لبخند رضایتت رو ببینم

و به اوج اون لذت رضایت معشوق برسم

همون لذتی که میگن اگه حسش کنی دنیا برات پوچ میشه

آه خدای خوبم باید با دید باز به اطرافم

به بصیرت قلبم نزدیک شوم تا در مقابل دیدگانت شرمسار نباشم

مهم اینه که تو میدانی من چه میگویم در ختم کلامم این چنین دعا میکنم

خدایا هرگز ما را به حال خودمان رها نکن که نابینایانی هستیم در کوره راه زندگی

می بوسمت خدا جونم

ریحانه ی بهشتیم در گذر زمان

ریحان عسلی

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

پ.ن : دیروز که یکمی وقتم آزاد تر از همیشه بود اومدم یه تغییری توی وب بدم که به جای مرتب کردن خراب کردم اساسی

ماجرا به شرح زیر می باشد :

مامان رومینا چطوری دلم غم تو دارد

یادت میآد رفته بودی آخرین نظراتت رو دیده بودی گفتی این همه نظر می خوای چیکار حالا این بار نوبته من بود که برم یه سرکی تو عکس های آپلود شدم بزنم گفتم تو وبم عکسارو که دارم اینارو دیگه می خوام چیکار یکمی اینجا رو خلوت کنم بعد که وبمو دیدم

دیدم ای وای بعضی عکسام حذف شدن ، زودی به مدیریت تلگراف زدم و جواب دادن که عکسایی که خودتون حذف کنید برگردانده نمیشه حالا خوب بود همون موقع ریحانه بیدار شد و منو از تمرکز دیدن بقیه عکسا بیرون آورد و گرنه .... دوستت دارم فرشته ی نجات

مامان رومینا جون حالا منم همون حسی دارم که شما اون موقع داشتی

اگه دوستانی که پست قبلی رو ندیده باشن بخوان براشون عکسا رو می ذارم و گرنه که همین طوری جلوی چشمم باشه تا دیگه هیچ وقت نرم اونجا رو مرتب کنم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1391 ساعت: 21:08

سلام
از ادامه ی سفرامون بهت بگم که 91/01/08 بالاخره عازم شدیم به سمت کندوان قبل از سوار شدن بابایی کاپشنشو در آورد تا موقع رانندگی راحت باشه ما هم هنوز سوار نشده بودیم غافل از اینکه سوئیچ هم توی جیبه کاپشنشه و با بستن در صندوق عقب ... ( دزدگیر ماشین مون سیم کارتیه و بابایی از طریق اس ام س دادن بهش دستور باز و بسته شدن میده و هر چی کد میداد ماشینن باز نمیشد دیگه باز مجبور شد بره بالا (خونمون ) واون یکی سوئیچ رو برداره
یه نیم ساعتی از رفتنون 13.gif گذشته بود که بابایی گفت من زیاد اینجاهارو نمیشناسم وکاشکی جی پی اسو ( gps ) بر می داشتیم خلاصه با پرس و جو کردن راه کندوان رو پیدا کردیمو و افتادیم تو جاده شما هم که صبح زود بیدارت کرده بودم تا سفیان ( 20 _30 کیلومتری به تبریز) خواب بودی 34.gif


پارسال وقتی 6 ماهه بودی با مامان و ستایش رفته بودیم همه جا سر سبز و قشنگ بود168.gif اما این سری سرد بود و تو مسیر هم برفا هنوز آب نشده بودن 117.gif


اینجا قبل ازحدودا 2 کیلومتری به دهکده ی توریستی کندوانه


ریحان عسلی

بقیه اش در ادامه ی مطلب

158.gif


EXniniweblog.comEX

103.gif 103.gif 103.gif 103.gif 103.gif

وقتی هم رسیدیم به کندوان هوا خیلی سرد و بدون آفتاب بود ما چادرمون رو هم برده بودیم زهی خیال باطل
( آخه روز قبل که می خواستیم بریم و با خبر فوت پدر دوست بابایی کنسل شد جوجه هم آماده کرده بودیم و با رفتن به اونجا دیدیم که اصلا نمیشه تو چادر نشست چه برسه به اینکه بخوایم جوجه هم کباب کنیم )

خلاصه رفتیم یه تخت از یه رستوران کرایه کردیم یه بخاری نفتی علاء الدین هم داشت بچه ها موقع ناهار تصمیم گرفتن که تو این هوای سرد دیزی بزنن به بدن اما من که خیلی از دیزی خوشم نمی اومد چند تا سیخ از جوجه هایی که با خودمون آورده بودیم و دادیم تا برامون کباب کردن ریحانه شما هم که تا سفره رو می بینی فقط باید ببینید که چیکارا که نمیکنه این وروجک خانم 165.gif


خلاصه بعد از صرف ناهار رفتیم که یه سر به نمایشگاهی که درون خونه ها درست کرده بودن ببینیم اینقدر هوا سرد و برفی شد که منصرف شدیم ( بیشتر به خاطر من که نمی تونستم سر بالایی ها رو برم ریحانه هم که بغل هیشکی نمی رفتی بابایی هم که بعد از ناهار قلیان می کشیدن و دیگه با ما نیومدن
یه چیزی که کندوان داره و من خیلی دوست دارم این مدل مغازه هاشه که لواشک و آلوچه و ... ادویه جات هم می فروشن


اینم ریحانه خانم دخمله مامانی

شکلکهای جالب و متنوع آروین

ریحان عسلی


هوا اینقدر سرد بود که من یه پتو هم دور پاهای دخملی پیچیده بودم
طفلی موقع برگشتنی که باید یه مسیری رو پیاده می اومدیم تا به ماشین می رسیدیم هوا برفی و خیلی سرد شد و منم دستکشتو نیآورده بودم تا رسیدیم دستات یخ کرده بود و اصلا گریه هم نکردی قوربونت برم من 115.gif
یه پل چوبی بود که خیلی دوست داشتم عکس بگیرم که به دلیله برف شدید دیگه نشد ایشالا سری بعد که رفتیم حتما از اونجا هم عکس می گیرم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1391 ساعت: 18:46

سلام

امروز عکسای سفره های هفت سین niniweblog.com٩١ رو برات می ذارم خونه مون امسال دو تا هفت سین چیده شد تلافی پارسال که خونمون موقع سال تحویل نبودیم

این یکی سبزه اش ت روز ٤ فروردین از دست شما دوام نیآورد و

ریحان عسلی

سبزه ی این هفت سین هم با سبزه های کوچیکی که برای تزیین تنگ ماهی گرفته بودم چیده شد

ریحان عسلی

هفت سین خونه ی عمو مهدی ( ٩١/٠١/٠١ )

ریحان عسلی

هفت سین خونه ی عمو یحیی ( ٩١/٠١/٠٢ )

ریحان عسلی

هفت سین همسایه پایینی مون بعد از اومدن از خونه ی عمو یحیی

ریحان عسلی

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

EXniniweblog.comEX

اینجا میدونه منظریه ست یه هفت سین خیلی بزرگ چیده بودن ( ٩١/٠١/٠٥ )

ریحان عسلی و ساغر

هفت سین ائل گلیه که بابایی تا آدم ها رو دید گفت بیشتر شبیه دراکولا هستن ( ٩١/٠١/٠٥ )

ریحان عسلی

هفت سین موزه ی قاجار ( ٩١/٠١/٠٦ )

ریحان عسلی

هفت سین نزدیک خونمون که به نظر خودم قشنگ ترینه ( ٩١/٠١/٠٥ )

ریحان عسلی

هفت سین موزه ی آذربایجان ( ٩١/٠١/٠٧)

ریحان عسلی

هفت سین ورودی شهر جلفا که ما برگشتنی توقف کردیم و عکس انداختیم (٩١/٠١/١٠ )

ریحان عسلی

پ.ن ١: دیروز ١٦ ماهه شدی دخترم ١٦ ماهه که با منی عزیزم 128.gif123.gif ماهگیت مبارک

پ.ن ٢ توی کندوان هم هفت سین چیده شده بودن اما رفتنی خواب بودی 34.gif و موقع برگشتنی30.gif هم هوا برفی و سرد شد که دیگه نتونستم عکس بگیرم اما خیلی شبیه به هفت سین جلفا بود

پ.ن ٣: به نظرتون کدوم هفت سین قشنگ تر بود ؟

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: جمعه 25 فروردين 1391 ساعت: 18:10

سلام

روز 13 فروردین با بابایی قرار گذاشتیم که بعد از 7 روز مهمون داری به خودمون استراحت بدیم و تا ظهر خونه بمونیم و بعد از ظهر بریم بیرون

اون روز رو زودتر از همیشه بیدار شدی چقدر من خسته بودم اما چاره ایی نبود وقتی شما از خواب بیدار میشی خوابیدن دیگه قدغنه و آرزوی محال

این چند روز که همش بیرون می رفتیم و ماشالا تو لباس کثیف کردن همتا نداشتی یه عالمه لباس واسه شستن داشتم بیچاره لباسشویی wasmachine02.gif

تا ظهر مشغول بازی کردن و بهتره بگم کار خرابی و شیطونی کردن niniweblog.comبودی هر کاری کردم که زود بخوابی نشد و نخوابیدی دیگه مجبور شدم ناهار درست کنم

فک می کردم بعد از ناهار خوردنمون خسته می شی و می خوابی اما ماشالا هزار ماشالا بازم انرژی داشتی ( اونم از نوع انرژی هسته ایی ) niniweblog.com درست ساعت 5 بود که خوابیدی و ساعت 7بیدار شدی

زودی آماده شدیم و رفتیم ایشیل باغچه ( باغچه ی سبز ) اگه دوست اری ادامه شو بدونی بدو بیا

.

.

.

.

.

ادامه ی مطلب

EXniniweblog.comEX

چه روز فراموش نشدنی ایی شد برامون چون نیم ساعت نگذشته بود که موسیقی


سنتی آذری هم شروع شد و جالب تر اینکه سر هر تختی می اومدن و آهنگ در خواستی هم برامون می خوندن

بابایی از من پرسید دوست داری چی برامون بخونه منم گفتم سکینه دای گزی نای نا و وقتی نوبت به ما رسید و ازمون پرسیدن که چی دوست دارید براتون بخونیم بابایی گفت داغلار گزم ریحان ریحان
تا بابایی گفت گفتم آخی من چرا اصلا هواسم به این آهنگ نبود آفرین به بابایی


خلاصه از وقتی جلومون این آهنگو اجرا کردن همه شروع کردن به دست زدن و شادی کردن و همه فهمیدن که ما دخترمون اسمش ریحانست ... شما هم که هی واسه خودت شیطونی و دلبری میکردی یا به قولی لاو می ترکوندی قوربونت برم من


من پارسال هم که 3 ماهه بودی 13 بدرو جایی به خاطر اینکه اذیت نشی نرفتم و با خاله سودی که پیشم بود 13 رو تو خونه بدر کردیم اون روزم خیلی بهم خوش گذشت یادش بخیر کلاه قرمزی 90 هم که خودش بمب خنده بود با خاله سودی هم برنامه ی زنده شو نگاه کردیم هم بعد از تموم شدن حرفای کلاه قرمزی رو یاد آوری می کردیم و بازم می خندیدیم

خاله سودی کجایی که یادش بخیییییییییییییییر

دخترم این لاینرو برات انتخاب کردم جون خیلی گربه رو دوست داری و هر جا گربه ببینی اشاره می کنی و میگی پیسی ( همون پیشی خودمون )

ریحانه بدو ورود به باغچه

ریحان عسلی

ریحانه متعجب از دیدن قلیان

ریحان عسلی

ریحانه محو تماشای اجرای گروه

ریحان عسلی

هرچی صدات می کردم ریحانه تا نگام کنی اصلا گوش نمی کردی

ریحان عسلی

اینجا هم به زور پاستیل این جوری نگه ات داشتم تا تونستم یه عکس درست و حسابی ازت بگیرم

ریحان عسلی

پ.ن : از اونجایی که داشتم موقع خوندن داغلار گزی ریحان ریحان فیلم میگرفتم دیگه نشد که ازت عکس بگیرم و از عکسای تخت های کناری استفاده کردم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1391 ساعت: 20:14

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:45

سلام

٩١/٠١/٠٦ به اتفاق مهمونامون رفتیم تله کابین متصدی اونجا از دوستای بابایی بود و با کارت مهمان سوار شدیم ( بهای بلیط واسه هر نفر رفت و برگشت 6000 سال 90 بود ) خیلی خوب بود من قبل از سوار شدن خیلی خودمو ترسونده بودم و اونقدر ها هم ترسناک نبود ( ماه عسلمون که رفته بودیم شمال توی لاهیجان بابایی گفت بیا سوار شیم اما من می ترسیدمو نرفتم چه حیف بابایی خیلی دوست داشت سوار شه اما ... هی می گفت از تو جنگل رد میشه قشنگه اما من از ارتفاع ...)

هوا اون بالا خیلی سرد بود در مسیر برگشت گروه ارکستر هم بود که همین که ما نشستیم تو سالن خواننده شروع به خوندن آهنگ های ترکی کرد بعد از اونم رفتیم موزه ی قاجار خیلی جای دیدنی ایی بود من که خیلی لذت بردمو از سبک زندگی شون خیلی خوشم اومده بود

فردای اون روز ٩١/٠١/٠٧ قرار بود بریم دهکده ی توریستی کندوان اما ظهرش درست نیم ساعت قبل از حرکت مون دوست بابایی زنگ زد و خبر فوت پدرشو داد و بابایی باید مراسمشو می رفت بنابراین رفتیم موزه ی آذربایجان این موزه رو قبلا من رفته بودم هنرهای تجسمی هم بهش اضافه کرده بودن که خیلی زیبا بود خیلی خیلی لذت بردم اما اون روز نا آروم بودی و نتونستم تو اون موزه ازت عکسی بگیرم

حالا بریم سراغ عکسا تو ادامه ی مطلب


EXniniweblog.comEX

ریحانه ی خندان درون تله کابین

ریحان عسلی

اینجا همون بالایی که می گفتم بعد از اتمام گروه ارکستر رفتیم کافی شاپی که اون بالا بود با فلش قرمز رنگ نشون دادم که شهر زیر پامون بود و کوه ها همچنان پوشیده از برف

ریحان عسلی و ساغر

حیاط موزه ست تازه از خواب بیدار شده بودی

ریحان عسلی

قبل از خروج از موزه یه دفتر واسه انتقادات و پیشنهادات گذاشته بودن
خط اول من نوشتم خط بعدی سارا زن عموم منم بهش گفتم بنویس یاشاسین بوشهر یاشاسین تبریز یاشاسین دوم رو نوشت پاشاسین
ساغرم که نفر قبلی نوشته بود تراکتور سرور استقلال غیرتی شداز خود راضی نظرشو اینجوری نوشت:

سلام من ساغر 9 ساله از بوشهر استقلال سرور تراکتور استقلال 20 تراکتور 0 خیال باطل

نظراتمون

پ.ن : در مورد تاریخ نظرمونم بگم که نفر قبلی تاریخ شو گذاشته بود ٩١/٠١/٠٨ من گفتم آخه امروز 8 نیست اما خودمم فک می کردم 7 تاریخمونو نوشتیم ٩١/٠١/٠٧ الان که بر می گردم می بینم که ما هم اشتباه نوشته بودیم نیشخند


برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1391 ساعت: 18:18

شکلکهای جالب و متنوع آروین

سلام


تو این پست می خوام از سفرمون ٩١/٠١/١٠ به جلفا بگم دخترم که چقدر خوش گذشت من و شما اولین بار بود که می رفتیم جلفا البته بابایی به خاطر سربازیش یه چند ماهی اونجا بوده و اونجارو خوب می شناخت که به محض ورود به شهر جلفا و یکم چرخیدن بابایی گفت که خیلی شهر خیلی تغییر کرده

جلفا مرز زمینی با ارمنستان و آذربایجان داره و توی خیابون منتهی به گمرک جلفا چند تا صرافی هستش و یه حال و هوای دیگه ایی داره اونجا

دو تا از جاهای معروف این شهر کلیسا و آسیاب خرابه ست که ما فقط تونستیم بریم آسیاب خرابه

حالا اگه شما هم می خواید عکسای سفرمون رو ببینید به ادامه ی مطلب برید

EXniniweblog.comEX

اینجا رود ارس مرز ایران آذربایجان هستش شما تازه از خواب بیدار شدی و بدخلقی می کردی به زور اونم بابایی نگه ات داشت تا تونستم ازت عکس بگیرم

ریحان عسلی در کنار رود ارس

یادش بخیر فک کنم کلاس پنجم بودم درس جغرافیا یکی از سوال های ناحیه ی کوهستانی رود مرزی ارس بود که همیشه خیلی دوست داشتم این رود رو از نزدیک ببینم

توی کادر قرمز رنگ نشون دادم اونجا سرباز های آذربایجانی مشغول انجام وظیفه هستن

رود ارس

با رنگ قرمز نشون دادم که جاده ایی که ما در حرکت بودیم تا مرز چقدر نزدیک بود

دایره هم که سرباز های ارمنی بودن که به صف کشیده بود نشون

مرز ایران _ ارمنستان

اینجا مرز ارمنستان ما بالا ی کوه بودیم . پایین یکی از روستاهای ارمنستانه هر چند قدمی یه ایستگاه پلیس بود ما یه 5 دقیقه ایی بود که اونجا توقف کرده بودیم که با بلندگو ازمون خواستن که این محل رو ترک کنیم

ریحان عسلی و مرز ایران _ ارمنستان

بدون شرح

مسیر سفر

اینجا تازه رسیده بودیم جلفا ساغر جون گلاب به روتون نیاز به W.C داشتن و منم از فرصت استفاده لازم رو کردم و دختر گلیمو بردم پارک تاب بازی چقدر خوشت اومد

ریحان عسلی در پارک جلفا

جلوی گمرک جلفا اون دکل که با کادر قرمز رنگ نشون دادم واسه ارمنستان بود

ریحان عسلی و گمرک جلفا

نزدیکی گمرک اکثر مغازه ها با فونت آذربایجانی روی مغازه ها نوشته بودن

مغازه های جلفا

اینجا هم رفته بودیم امامزاده سید محمد آقا هم رفتیم نماز بخونیم و هم بابایی نذر داشت و هم اینکه ناهار بخوریم

ریحانه ی متفکر من

ریحان عسلی متفکر

بعدش رفتیم آسیاب خرابه توی راه بارون گرفت و وقتی رسیدیم اونجا زمین خیس بود و مسیر آسیاب خرابه اصلی پایین بود به دلیل سرمای هوا و گلی بودن دیگه نرفتیم اون پایین و به همین آبشار بالای کوه راضی شدیم

اینجا هم خیار دادم دستت تا تونستم ازت عکس بگیرم

ریحان عسلی

این همون آبه پاک و زلالیه که توی عکس بالایی از نیمچه آبشار پایین می اومد

آب زلال

شب هم برگشتنی رفتیم رستوران تراکتور از اونجایی که عموی من فوتبالی هستشو استقلالی دو آتیشه خیلی دوست داشت که بریم این رستوران و غذاهاشو امتحان کنه

ما که یه بار رفته بودیم و می دونستیم غذا هاش خوب نیست به رسم ادب به خاطر مهمونامون رو بردیم و بعد از اتمام شام عموم میگفت چقدر غذاهاش بد بود

ریحان عسلی

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1391 ساعت: 18:27

سلام


بالاخره بعد از ١٨ روز وقفه امروز تونستم بیام یه سر به وبت بزنم امیدوارم عید بهتون خوش گذشت باشه به ما هم خوش گذشت خوب بود امسال اولین عیدی بود که برام مهمون از بی یو می اومد اولش فک می کردم خیلی کارم سخته هم بچه داری هم مهمون داری اما خداروشکر خیلی خوب بود و زن عموم و عموم و دخترشون ساغر خیلی کمکم بودن و اصلا نمی ذاشتن دست به کاری بزنم از شانس بد من ریحانه خانم هم اصلا بغلشون نمی رفت و همش پیش من بود بیچاره ساغر تا دست بهش می زد خانم کوچولو جیغ می کشیدی و با حرفایی که فقط خودت می تونی بگی ساغرو دعوا میکردی که دیگه بغلت نکنه

ریحانی حسابی بلا شده بودی طوری که عموم روز آخر برام از خدا صبر خواست که چی می کشی از دستش از بس که شیطونی

ریحانه ی 9 دندونی تا پایان سال 90 الان 15 دندونی شدی و پشت سرهم دندونای آسیاب فک بالا از سمت راست و چپت در اومد مبارکت باشه ( یه روز گلاب به روتون اسهال داشتی و من تازه پی بردم که به این میگن اسهال niniweblog.comآخه من فک می کردم باید از پوشکت بزنه بیرون و شلوارتو کثیف کنی اما وقتی تو یه روز 4 بار پوشکتو عوض کردم و بازم گلاب به روتون پی پیت یه کمی آبکی بود گفتم حتما اسهال داری و به خاطر دندوناته که پشت سر هم در اومده)

دیروز 90/01/18 داشتم کمد دیواری پشتی رو مرتب می کردم کریرتو در آورده بودم که بعد از جمع و جور کردن بذارم سر جاش که با اعتراض شما مواجه شدم و منم مطیع دیگه نذاشتم سر جاش البته چون می دونم یه دو _ سه روزی که بازی کنی ازش خسته می شی دوباره میذارم سر جاش

حالا کارت شده گذاشتن عروسکات توشو لالایی کردن و بعد از اونم خودتم می خوای بری بشینی هرچی می گم نه دخترم شما جات نمیشه یا اگه خودت میری عروسکاتو نذار اصلا حرفم رو گوش نمیدی

شکلکهای جالب و متنوع آروین

اینم ریحانه درون کریرت

ریحان عسلی

اینم ریحانه ی 89/12/26

ریحان عسلی

تا یادم نرفته بگم حسابی واسه خودت شیرین زبون شدی و هر چی میگیم رو تقلید می کنی و میگی حتما تو پستای بعدی برات می گم

سخنی با دوستای خوب وبلاگیم : دوستای عزیزم هر چند که 18 روز از بهار گذشته اما دوست دارم یه باره دیگه سال جدید رو بهتون تبریک بگم امیدوارم که هرچی از خدا می خواید تو این سال جدید نصیبتون کنه و سالی پراز شادی و سلامتی رو واسه تک تکتون آرزو می کنم

  شکلکهای جالب و متحرک آروین

پ.ن 1: ممنونم از دوستای وفادارم که بازم تو این مدتی که نبودیم با کامنتاشون از ما یادی کردن و جویای احوالمون بودید حتما میآم پیشتون و دوباره میشم همراه همیشگی تون

پ.ن 2 : کامنت های پست قبل امشب تایید می کنم

*******************************************************

بعدا نوشت : امشب فقط وقت کردم ٣٠ تا از کامنت هارو تایید کنم ایشالا فردا بقیه شونو تایید میکنم

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1391 ساعت: 1:55

سلام

ziba

فردا تنها روز عید برامون نیست عزیزم

شب تولد زیباترین و پاکترین گل دنیا، تولد بهترین مخلوق خدا تولد بابایی جونه همسر عزیزم تولدت مبارکتصاویر متحرک و زیبای تولدت مبارک jokbaz.ir

عزیزم دیشب 29 /12/90 بهترین و قشنگ ترین چیزی که میشه از شما شنید رو شنیدم اونم این بود که:

ziba

داشتم لباسای بابایی رو اتو می کردم یه دفعه اومدی پیشم و صورتتو به من نزدیک کردی و گفتی مامان بوس وای خدایا خیلی شیرین گفتی نه یه بار بلکه چند بار ازم خواستی که صورتتو ببوسم قوربونت برم مناین بهترین عیدی واسه من بود

عزیزم تا ٥ ساعت دیگه سال 90 به پایان میرسه و سال جدید شروع میشه درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم.

و

دوستای خوبم مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. سال نـو مبارک

ziba

اینم هفت سین خونه ی ما

هفت سین 91


برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1391 ساعت: 18:43

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:46

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 15:04

مطلب مورد نظر رمزدارد .
لطفا رمزعبورمربوط به مطلب را وارد کرده،دکمه تایید را کلیک کنید .

برچسب: نویسنده: مامانش تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 14:48

صفحه بندی